بارها و بارها دیدم لحظه ی بهم ریختن حال و هوای آسمون آبی و صاف رو... با یه طوفان که معلوم نیس از کجا اومده... یهو اونقد طوفانی میشه که یادت نمیاد همین چن دیقه پیش هوا چجوری بوده..... همین تابستونیه یه سینی پر از گلهای ختمی نیمه خشک گذاشتم بالا کولر آفتاب بخوره بهش زود خشک بشه! خودمم نشستم رو پله دم ایوون...درست در عرض چن ثانیه طوفان!گلهای توی سینی پخش حیاط شدن.... نگاه کردم به آسمون آبی و صاف و آفتابی با دهان وامونده از تعجب!! بعضی اتفاقا هم تو زندگی آدم نقش همون طوفانو داره....... چشم وامیکنی میبینی طوفان اومده و ....اصلا نمیدونم چیشد که مادر و پدر شدن مث ظرف چینی بند زده شده.......... خیلی سخته ببینی قهرمان های زندگیت......... مادر برا من همیشه قهرمان بوده...او که بچه ی روستا و بسیار بسیار بسیار فعال و کاری.... و حالا .... درست مثل چینی بند زده شده..... و بابا که از بچگی تو بسیج وانجمن اسلامی و حوزه و منبر و ... مقاله مینوشته و میخونده و درگیر فعالیتهای انقلابی و مذهبی و سیاسی........ هرچند از وقتی یادم میاد،هر دو درد آشنا بودندو .... اما این سال های اخیر...... این زمستون ها.... و حالا ...... حالم اینروزا خوب نیست....شب و روزم درهم....ساعت 4-5 بعد از ظهر ناشتایی میخورم...1-2 شب شام! هه... ..........خاک تو سرم................................. الان باید ا حسین (علیه السلام) آرام جانم...
ما را در سایت حسین (علیه السلام) آرام جانم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 155 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:03