حسین (علیه السلام) آرام جانم

خرید بک لینک
بارها و بارها دیدم لحظه ی بهم ریختن حال و هوای آسمون آبی و صاف رو... با یه طوفان که معلوم نیس از کجا اومده... یهو اونقد طوفانی میشه که یادت نمیاد همین چن دیقه پیش هوا چجوری بوده..... همین تابستونیه یه سینی پر از گلهای ختمی نیمه خشک گذاشتم بالا کولر آفتاب بخوره بهش زود خشک بشه! خودمم نشستم رو پله دم ایوون...درست در عرض چن ثانیه طوفان!گلهای توی سینی پخش حیاط شدن.... نگاه کردم به آسمون آبی و صاف و آفتابی با دهان وامونده از تعجب!! بعضی اتفاقا هم تو زندگی آدم نقش همون طوفانو داره....... چشم وامیکنی میبینی طوفان اومده و ....اصلا نمیدونم چیشد که مادر و پدر شدن مث ظرف چینی بند زده شده.......... خیلی سخته ببینی قهرمان های زندگیت......... مادر برا من همیشه قهرمان بوده...او که بچه ی روستا و بسیار بسیار بسیار فعال و کاری.... و حالا .... درست مثل چینی بند زده شده..... و بابا که از بچگی تو بسیج وانجمن اسلامی و حوزه و منبر و ... مقاله مینوشته و میخونده و درگیر فعالیتهای انقلابی و مذهبی و سیاسی........ هرچند از وقتی یادم میاد،هر دو درد آشنا بودندو .... اما این سال های اخیر...... این زمستون ها.... و حالا ...... حالم اینروزا خوب نیست....شب و روزم درهم....ساعت 4-5 بعد از ظهر ناشتایی میخورم...1-2 شب شام! هه... ..........خاک تو سرم................................. الان باید ا حسین (علیه السلام) آرام جانم...

ما را در سایت حسین (علیه السلام) آرام جانم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 155 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:03

بسم الله... نمیدونم از دیشب بنویسم یا از امشب... کلا دیشب و امروز حالم یه جوری بود.. یه جور ناجور....دیشب داشتم از بغض و گریه خفه میشدم... بعد کلی بدو بدو کردن و حرص و جوش خوردن،وقتی آقاسید داشتن چمدون بسته شده رو میبردن،و من تو آشپزخونه داشتم دور و بر رو نگا میکردم ببینم چیزی جا نمونده باشه، آبجی اومد سمتم...بغض کردم.... به زور تونستم دست و پا شکسته بگم :" داری میری امام رضا؟مشهد؟" اونم بغض کرد و اشکش دراومد...بغلش کردم و ... به زور تونستم بگم التماس دعا.. نرگس به عادت همیشگیش که وقتی میخواد از خونمون بره میپره میگه : "ماچ" دوید اومد سمتم و من تا دیدمش شروع کردم گریه کردن...طفلکی هی میپرسید چرا خاله جون.... بغلش کردم و ....... دوید پیش مامان که خاله جون داریه گریه میکنه........ این بغض خفه کننده همینجور از دیشب مونده تو گلوم و تا یادم میاد................. آبجی و آقاسید کلاس و دوره آموزشی داشتن و رفتن مشهد... هرچند آبجی اصلا دلش به رفتن نبود و  نمیخواست من و مامان تنها بمونیم.و خیلی نگران حال مامان.....اما نمیشد...باید میرفتن...امروز ظهر حرم بودن.... بابا الان تو راه برگشت از مشهده.... ابجی الان پیام داد که تازه از حرم برگشتن...گفتم کجاها رفتی؟گفت صحن انقلاب...حرم... آآآآآآخ صحن انقلاب....................... میدونم امام رضا من هر دفه به شما قول میدم و بازم میزنم ز حسین (علیه السلام) آرام جانم...

ما را در سایت حسین (علیه السلام) آرام جانم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 160 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:03

  چشم خشک از چشم های تر خجالت می کشدچشمه وقتی خشک شد، دیگر خجالت می کشدسوختن در شعلۀ دل، کمتر از پرواز نیستهر که این جا نیست خاکستر، خجالت می کشدبستن در بهر شرمنده شدن بی فایده ستاین گدا وقت کرم بهتر خجالت می کشدلطف این خانه زیاد و خواهش ما نیز کمدست های سائل از این در خجالت می کشدطفل بازیگوش را شرمی نباشد از کسیبیشتر با دیدن مادر خجالت می کشدتا عروج فاطمه جبریل را هم راه نیستدر مسیر عرش، بال و پر، خجالت می کشدحتم دارم که قیامت هم از او شرمنده استبا ورود فاطمه، محشر خجالت می کشدنامۀ اعمال نوکرها به دست فاطمه ستآن قدر می بخشد و.... نوکر خجالت می کشد×××آن چه مادر می کشد، دردش به دختر می رسدگر بیفتد مادری، دختر خجالت می کشددست این از دست آن و... دست آن از دست این....آه....دارد همسر از همسر خجالت می کشد×××هر کجا حرف "در" و "دیوار" و... از این چیزهاستچشم خشک از چشم های تر خجالت می کشد                                                         &nbs حسین (علیه السلام) آرام جانم...

ما را در سایت حسین (علیه السلام) آرام جانم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 172 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:03

صفحه بندی